» » دم عید است ، بخوانید

دم عید است ، بخوانید

1775
توسط : علیرضا ابراهیمی آبیز | تاریخ : 24 اسفند 1394

اجازه چاپ تصاویر و متن این گزارش از این خانواده محترم افغانستانی گرفته شده و ایشان کاملا در جریان انتشار این مطالب هستند.


 

 

 بوی نم ، مدفوع مرغ و زباله با هم که میکس شود ناخودآگاه دستت را به دماغت می برد اما اگر به این خانه که منشا

 

بوهای نامطبوع است میهمان باشی و صاحب خانه « زن رنج کشیده افغانستانی»  در آستانه در نظاره گر تو باشد

 

باید سریع دستت را پس بکشی و طوری که نفهمد از بوی بد آنجا آزرده ای خودت را با شرایط وفق بدهی!

 

اگر میخواهی به تو اعتماد کنند و تو را از خودشان بدانند باید در کاسه های رنگ و رو رفته نیکل آب بنوشی

 

و در استکان های زرد این خانه چای بخوری! « فروغ » دختر جوانی است که نیکخواهی مردم او را به فکر

 

دوره رفتن در خانه نیازمندان انداخته است! دختری که با دوستان دیگرش  طوری به خانه های فقرا می روند

 

که انگار هزار سال چنان زندگی کرده اند ،طوری کودکان کار را در آغوش می گیرند که انگار فرزندخودشان است

 

چنان راحت در فضای خفه ی آلونک ها نفس می کشند که انگار عطرتن یار را می بویند!

 

با این جماعت نیکخواه رفته ام به دیدن یک خانواده افغانستانی.

 

 

 

 

« سهراب » چاه کن است ، در 18سالگی داماد شده و برای خوشبخت کردن زنش، سخت کار کرده است!

 

13 سال پیش وقتی سهراب 22 ساله بود تصادفی هولناک ریتم زندگی اش را عوض کرد!

 

3 بار عمل جراحی مغز او را زنده نگه داشت و حالا روزی 15 قرص رنگارنگ می بلعد تا اثرات آن تصادف را کم کند.

 

6 بچه قد و نیم قد  کمک دست این مرد 35 ساله هستند تا بار زندگی را با هم به دوش بکشند

 

سهراب می گوید: از 13 سال پیش  به توصیه پزشکان نباید بار سنگین بردارم!

 

مادر حرفش را قطع می کند : چه باری سنگین تر از این زندگی؟! 

 

زن سهراب با اینکه 6 شکم زاییده است به گواه شناسنامه 32 ساله است اما چهره اش او را به 40 نزدیک کرده

 

گل اندام سر حرف را از مادرشوهر گرفت و به ناله گفت : حکم از کارافتادگی نان می شود یا آب؟

 

 

سهراب دوباره کلام  را به دست گرفت و گفت : این برگ از  کار افتادگی را بخوریم یا بپوشیم؟!

 

مخاطب این همه سوال که از دهان مادر ، پسر و عروس بیرون می پرد خودشان هستند

 

و خوب می دانند که هر سوال در خود پاسخی دارد مفصل.

 


 

مادر سهراب با خانواده 8 نفری پسرش در یک خانه زندگی می کند، هر ماه 100 هزار تومان کرایه خانه است

 

که مبلغی را پزشک معالج سهراب پذیرفته است و مبلغی هم از بین زباله ها جور می شود

 

حالا که ما به این خانه پا گذاشته ایم سفره دلشان پهن است و هر کدام یک پرس جگر خونی

 

با نمک و فلفل اضافی آورده اند!

 

سهراب از زباله گردی می گوید و ناراحت است  که بار جابه جایی زباله های بازیافتی را

 

بر دوش دختر 12 ساله اش می گذارد .

 

مادر کیسه دارویش را نشان می دهد و آستین هایش را بالا می زند تا بگوید : بیماری پوستی امانش را بریده!

 

بعید نیست علت این بیماری هم زباله های بازیافتی باشد که در گوشه حیاط انبار کرده اند

 

کودکان این خانه انگار که شوق و ذوقی برای عید ندارند! مثل این که اشتیاق در وجود این کودکانه خفه شده باشد

 

میدانم که ابلهانه است اگر بپرسم چرا خانه تکانی نکرده اید چون کمی قبل تر زن سهراب گفته بود تکه های موکت

 

آشپزخانه را از سطل آشغال پیدا کرده است و تمام زمستان را با پنجره ای بدون شیشه گذرانده اند!

 

سهراب وقتی داروهایش تمام می شود کنترل اعصابش را از دست می دهد در اوایل زمستان شیشه پنجره را

 

شکسته و هنوز نتوانسته اند شیشه ای بخرند به همین خاطر پنجره را با کارتن پوشیده اند 

 

و هر وقت باران  آمده کارتن نم کشیده را عوض کرده اند، کبودی چشم « سمیرا » دختر دو ساله این خانه

 

آخرین اثر تصادف سهراب است که دیروز ایجاد شده

 

سهراب می گوید : دست خودم نبود زدم توی گوشش ولی دخترم باجنبه است! نیازی به دکتر نیست.

 

« فروغ » که ما را به این خانه آورده مشغول نمره دادن به نقاشی بچه هاست در همان حین می گوید:

 

سال گذشته توانستیم برای بچه ها لباس بیاوریم امسال هم سعی میکنیم که بدون لباس نمانند 

 

گل اندام تشکر میکند و می گوید : پارسال مارک لباس فریدون کنده شده بود مجبورم کرد که دوباره

 

به لباسش کوک بزنم!


از همه اینها که بگذریم دلم برای دل دردمند مادر سهراب کباب می شود ، مادر افغانستانی

 

که مثل تمام مادران جهان زندگی اش را وقف فرزندان کرده است، حالا مقابل من ایستاده

 

و می گوید : اندوه من  فراتر از درد نداری است ، من شرمندگی پسرم را می بینم 

 

شرمندگی تنها مرد خانواده ، مردی که در اوج جوانی ناکار شده است!

 

 آخرین جمله اش را به خاطر می آورم : خدا کند دم عید سهرابم شرمنده بچه هایش نباشد

 

از خانه که بیرون می آیم صدای سهراب به گوشم می رسد که ترانه ای به زبان افغانی میخواند

 

بیا بریم کابل جان   کابل جان   کابل جان  هی

همچنین ببینید

خدا را این جا طواف کنید

6 سال پیش وقتی فاطمه به دنیا آمد دکتر به پدرش گفت: «فقط ببرید آلمان، هزینه عملش 200 میلیون

خوردن غذاهای عادی ممنوع!

«گزارشی از یک بیماری خاص» منبع روزنامه خراسان جنوبی/روزنامه نگار: علیرضا ابراهیمی  آبیز

یک روز با زباله گردهای شهر

  به گزارش خراسان جنوبی- علیرضا ابراهیمی آبیز    

داستان کوتاه " بی بی ماهگل " به قلم علیرضا ابراهیمی آبیز

از همان پله اول - که یک پایش را بغل میکند تا بگذارد روی پله دوم زمزمه ی دعا و ثنایش می آید ، با

اعتیاد ، فقر و فحشا

دوباره به عکسی که در دست سمیه می لرزید نگاه کردم. دختری بود زیبا روی، قد بلند با چشمانی آبی، دندان

نظرات کاربران

User Avatar
مطالب : 0
نظرات : 4459
عادل در تاریخ : 25/12/1394 - 05:35
  • Like
  • 0
جناب آقای ابراهیمی خسته نباشید خداوند به شما اجر عطا فرماید اینکه به خانواده های نیازمند سر می زنید و مشکلاتشان را منعکس می نمایید و بالاخره ممکن است با این عمل نیک شما ، فرد خیری پا به میدان گذارد و کمکشان  کند ؛ بی شک توشه اخروی هم برای کمک کننده و هم برای جنابعالی خواهد داشت.
-------------------------- درود فراوان جناب عادل عزیز



User Avatar
مطالب : 0
نظرات : 125
امیرحسین در تاریخ : 26/12/1394 - 11:15
  • Like
  • 0
علی جون خسته نباشی
      دمت گرم
     عیدت مبارک




--------------------

نظری بنویسید



نام شما :
ایمیل شما :
نظر شما :
کد امنیتی :
عکس خوانده نمی شود
کد را وارد کنید :
تصاویر برگزیده
آمار بازدید
امروز:824
دیروز :1753
این هفته :824
هفته گذشته :15081
این ماه:78650
این سال :524051
بازدید کل:3459463
امروز به :0 نظر کاربران پاسخ داده ایم.

آمارآنلاین :
کاربر آنلاین: (0)
مهمان آنلاین : (1)
موتورجستجوگر : (0)
درحال حاضر: 1 نفر درسایت حضور دارند